خاله سهیلا
سر میز شام پدر با اعتماد به نفس در کانون گرم خانواده مشغول شام خوردنه که مامان میگه : خوب علی جون بگو بیبنم امروز چه خبر بود ؟ علی کوچولو : هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله !!
بابا : بچه اینقدر حرف نزن شامتو بخور
مامان : چرا میزنی تو پر بچه بذار حرفشو بزنه .... بگو پسرم
علی کوچولو : هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تواتاق خواب و !
بابا : خفه شو دیگه بچه سرمونو بردی شامتو بخور !!!
مامان : به بچه چیکار داری چرا میترسی حرفشو بزنه .... بگو علی جان
علی کوچولو : هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و در رو از رو خودشون بستن . منم رفتم از سوراخ در نیگا کردم دیدم که !!!
بابا : تو انگار امشب تنت میخاره ! برو گمشو بگیر بخواب دیر وقته !!
مامان : چیه چرا ترسیدی نمیذاری بچه حرفشو بزنه ؟ نترس پسرم، بگو
علی کوچولو : هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و در رو از رو خودشون بستن . منم رفتم از سوراخ در نیگا کردم دیدم بابا داره با خاله سهیلا از اون کارایی میکنه که تو همیشه با عمو سعید میکنی ها !!! ؟؟
نژاد انسان ها
روزی دختر کوچولویی از مادرش پرسید مامان نژاد انسان ها از کجا اومد ؟ مادر جواب داد خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اون ها بچه دار شدند و این جوری نژاد انسان ها به وجود اومد دو روز بعد دخترک همین سوال رو از پدرش پرسید. پدرش پاسخ داد: خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد . دختر کوچولو که گیج شده بود نزد مادرش رفت و گفت : مامان؟ تو گفتی خدا انسان ها رو آفرید ولی بابا میگه انسان ها تکامل یافته ی میمون ها هستند من که نمی فهمم !
مادرش گفت: عزیز دلم خیلی ساده است. من بهت در مورد نژاد و نسل خودم گفتم و بابات در مورد نسل خودش !!!
زن پیتر و همسایه
بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد . همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد . زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه ؛ همسايه شون ، رابرت ، پشت در ايستاده بود . تا رابرت ، زن پيتر رو ديد گفت : همين الان 1000دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين ! بعد از چند لحظه تفکر زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چندین ثانيه تماشا مي کنه و لذت میبره . خلاصه دیگه 1000 دلارو به زن پيتر ميده و ميره !! زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت . پيتر پرسيد : کي بود زنگ زد ؟ زن جواب داد : رابرت همسايه مون بود . پيتر گفت : خوبه !! چيزي در مورد 1000 دلاري که به من بدهکار بود نگفت ؟
شوخی شوخی جدی میشه
روزی روزگاری یک زن قصد میکنه تا یک سفر دو هفتهای به ایتالیا داشته باشه ، شوهرش اون رو به فرودگاه میرسونه و واسش آرزو میکنه که سفر خوبی داشته باشه . زن میگه : چی دوست داری سوغاتی واست بیارم؟ مرد میخنده و میگه : یه دختر ایتالیایی ! زن هیچی نمیگه و سوار هواپیما میشه و میره . دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمیگرده، مرد توی فرودگاه به استقبالش میره و بهش میگه : خب عزیزم مسافرت خوب بود ؟ زن : ممنون، عالی بود . مرد به شوخی میپرسه : خب سوغاتی من چی شد پس؟ زن : کدوم سوغاتی؟ مرد : همونی که ازت خواسته بودم ... دختر ایتالیایی ... زن جواب میده: آهان! اون رو میگی؟ راستش من هر کاری که از دستم بر میآمد انجام دادم ، حالا باید 9 ماه صبر کنیم تا ببینیم پسر میشه یا دختر ؟؟؟
داستان یقین، انتخاب و تردید !!!
روزی بودا در جمع مریدان خود نشسته بود که مردی به حلقه آنان نزدیک شد و از او پرسید: آیا خداوند وجود دارد ؟ بودا پاسخ داد : آری، خداوند وجود دارد.
ظهر هنگام و پس از خوردن غذا، مردی دیگر بر جمع آنان گذشت و پرسید: آیا خداوند وجود دارد ؟ بودا گفت : نه، خداوند وجود ندارد.
اواخر روز، سومین مرد همان پرسش را به نزد بودا آورد. این بار بودا چنین پاسخ داد: تصمیم با خود توست.
در این هنگام یکی از مریدان، شگفتزده عرضه داشت: استاد، امری بسیار عجیب واقع شده است. چگونه شما برای سه پرسش یکسان، پاسخ های متفاوت می دهید؟
مرد آگاه گفت: چونکه این سه، افرادی متفاوت بودند که هر یک با روش خود به طلب خدا آمده بود: یکی با یقین، دیگری با انکار و سومی هم با تردید !!!